حكيم زجاجى
1261
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
سپيده چو بركرد از كوه سر * برآمد غريوى از آن بوموبر به زارى برفتند گردنكشان * ز ديده به خاك اندرون خونفشان تن شاه ديدند غرقه به خون * به خون در ، سهى قامتش سرنگون ز خون سنبلش گشت چون ارغوان * تنش مانده برجاى و رفته روان به خنجر شده پاره پهلو و پشت * پر از موى بد شاه را هردو مشت كه از تارك خونيان كنده بود * كف شاه ز آن موى آكنده بود بر او زخم ديدند پنجاه و يك * تفو باد بر كارهاى فلك كه بدهد چنان خسروان را به باد * دگر گردش چرخ گردان مباد سزد گر دل و ديده پرخون كنيم * ز تن جامهء جهل بيرون كنيم به دردم از اين گنبد تيزگرد * كز آن شهريارى برآورد گرد برفتند آن نامداران كار * به پرسش به نزديك سالار بار نديدند از آن گبر جايى نشان * پراكنده گشتند گردنكشان نيامد در آن دم بداختر به چنگ * گرفتند پور ورا چون پلنگ ببردند نزديك درگاه شاه * غلامان بانو در آن بارگاه نماندند كاو لب بخايد ز پند * سخن خواست گفتن به دو مستمند زدندش يكى تيغ اندر دهان * به خاك اندرون گشت خونش نهان بدانست هركس كه آن كار كيست * نيارست گفتن ، بلى خون گريست از آن خون سر شاه برداشتند * فغان تا خور و ماه برداشتند به تابوت بردند شه را ز تخت « 1 » * به رنجم از اين انجم شوم بخت زن بىوفا ز آن شهى را بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت شنيدم ز شخصى و بد قول راست * كه طغرل زن بدنشان را نخواست يكى روز در دخمهء شاه رفت * ز غم نالهء شاه بر ماه رفت قزل را يكى دايهء پير بود * در آن دخمه بسته به زنجير بود به خون در يكى پيرهن پيش داشت * درون خسته و از درون ريش داشت بينداخت نزديك طغرل به درد * ورا گفت كاى خسرو شيرمرد
--> ( 1 ) نخست